جها د استان سیّم
روز آخر ؛ برای بچه ها تغذیه نداشتیم . دهونه( وعده غذایی عمله های جهادی) ما همون شیر کاکائو کیکی بود که روزای قبل به بچه ها میدادیم.
بعد از کار با خیال راحت و حرص و ولع دهونه رو خوردیم ؛ بعضیام دو تا کیک خوردن! از جمله خودم!!!
روز آخر بود و دلم گرفته بود ؛ رفتم کنار بچه های معصوم شند معصومه نشستم تا لحظات آخرو باهاشون باشم. یکدفعه ابوالفضل گفت : گشنمه؛ بعد سمیه ، مریم ، معصومه ، کاظم . . . . همشون به نوبت گفتن: گشنمه ؛منم گشنمه
طبق معمول نمیدونستم بهشون چی بگم و چی کار کنم.
گفتم: ناهار چی دارین ؟
- کشک
- شام چی؟
- اشکنه
- دیروز چی خوردین؟
- نون خشک
- کشک کشک اشکنه نون خشک کشک . . .
وعده های غذاییشون فقط همین دور رو طی میکرد.
دیر فهمیدم که هنوز نفهمیدم اومدم جهادی!
نفهمیدم ده روز چه جهادی کردم.
بچه ۴ساله شام و ناهار نخورده بود و من میان وعدم ترک نشده بود!
خدایا چقدر غریبی که مجاهدات هم من و امثال منند!
خدایا ببخش که به خاطر این اردوی تفریحیم منت به سرت گذاشتم
یه کم از اون جهاد های واقعیت قسمت ما بفرما . . .
اللهم ارزقنا جهادا خالصا فی سبیلک . . .
روزی روزگاری . . .
در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم
شرم خندیدن، به مضحکه هم میهنان مان را بر خود نپسندیم.
کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز…
با اراده جمعی این عادت زشت را به ضدارزش تبدیل کنیم.
یک روز یه ترکه…
اسمش ستارخان بود، شاید هم باقرخان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم
یه روز یه رشتیه..
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد
یه روز یه لره…
اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛
ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد
یه روز یه قزوینی یه…
به نام علامه دهخدا ؛
از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بود و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد
یه روز ما همه با هم بودیم…، ترک و رشتی و لر و قزوینی و اصفهانی
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند… ؛
حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم!!! و اینجوری شادیم
با هم بخندیم ؛ نه به هم !
به نقل از Abbas Ghaemi
نافرمانی . . .
در فیلمهای ایرانی و نمایشنامههای فارسی که از رادیو پخش میشود، به یک نکته حتماً توجه کنید؛ ولو برای مدت سه سال طول بکشد و آن را تجربه نمایید. آن نکته که تاکنون هم کسی به آن توجه نداشته این است که فیلم و نمایشنامه ایرانی را از حوادث آشفتهکننده و برانگیزاننده ذهن و حالت سوهان برای روح، خالی کنید.
متأسفانه این کار صورت نمیگیرد و نمیدانم چرا! با این که مکررا، هم به جمع آقایان عضو صدا و سیما گفتهام و هم به برادرانی که به امور فیلمسازی اشتغال دارند، ولی نمیدانم چرا این مسأله مهم رعایت نمیشود. یعنی ممکن است عیب و ایرادی در اینجا وجود داشته باشد که این کار نمیشود؟ فیلم ایرانی را وقتی شما نگاه میکنید، مثل اینکه باید حتماً یک مبالغه در اظهار غصه، اظهار ناراحتی، اظهار گریه، دعوا و تشنّج اعصاب در آن باشد! کأنّه بدون این عناصر، فیلم و نمایشنامه ایرانی چیزی کم دارد! من یک وقت در این جا، در مقابل جمعی مثل شما آقایان، مثالی زدم. گفتم مثلاً فرض بفرمایید در تلویزیون ما برنامهای درست کرده بودند و میخواستند بچهها را به برسزدن تشویق کنند. ما هم طبق معمول، فیلم بچهها را نگاه میکردیم. البته در قالب کارتون، ساختن فیلمهایی اینگونه برای بچهها، تشویق خوبی است و تبلیغ خوبی نیز برای رعایت بهداشت موی سر است. ماجرا این طور بود که یک برس عروسکی، لحظاتی زار میزد و گریه میکرد؛ به گونهای که دل آدم کباب میشد. در این حال، یکی دیگر از برسها به برس گریان میگفت: «چرا گریه میکنی؟» او هم جواب میداد که مثلا «صاحب من، موی سرش را برس نمیزند!» این قضیه که آنقدر گریه نداشت؛ به طوری که دل مستمع را خون کند! لااقل صدای دختربچه یا پسربچهای را که در حال زار زدن روی برس گذاشتهاید، یک لحظهاش بکنید، نه به قدر یک دقیقه و یک دقیقه و نیم! همینطور متّصل گریه، گریه، گریه! خب؛ اعصاب مستمع خرد میشود! متأسفانه چنین حالتهایی در فیلم و کارتون و نمایشنامه ما وجود دارد.
من البته چون به بعضی از جاها و به بعضی از آدمها سوءظنهایی دارم که دیر زایل میشود، میگویم لابد تعمدی در کار است. بعضی تعمد دارند برای اینکه ذهن و اعصاب مردم را خراب کنند. خب؛ شما در خانهتان نشستهاید. اگر بچه همسایه بنای گریه کردن بگذارد، اعصابتان ناراحت میشود. این، امری طبیعی است. لازم نیست بچه خود آدم باشد. تلویزیون هم مثل بچه همسایه است. اعصاب انسان را با دعوا، تشنّج و گریه بیخودی خراب میکند. بیایید واقعاً برنامهریزی کنید. هم در کارهای صدا و قصههای شب و بقیه برنامههایش و هم در کارهای سیمایی. این یک کار اساسی است. این حفظ سلامت اعصاب مردم است. اعصاب آشفته، در محیط کار، در محل کسب، در خیابان و پشت ترافیک، همه جا خودش را نشان خواهد داد. مسأله آرامش بخشی به ذهن مردم، یک بخش عمدهاش مربوط به صدا و سیما و فیلمها و نمایشنامههاست که هنوز تأمین نشده است.»
(فرمایشات مقام معظم رهبری در دیدار مسؤولان صدا و سیما ۲۳/۱/۱۳۷۵)
«ما بارها در ملاقات با دوستان صدا و سیما راجع به این که فضای پیامها فضای اعصاب خردکن و تشنّجآور برای ذهن و اعصاب مردم نباشد، صحبت کردهایم.»
(فرمایشات مقام معظم رهبری در دیدار مدیران صدا و سیما ۱۴/۱۱/۱۳۸۱)
کجای عالم دیدیم که فرمانده و رهبری به موضوعاتی اینقدر جزئی وارد شود؟
ولی با این حال . . .
تا کی می خواهیم اوامر را پشت گوش بیندازیم و هرکاری که دلمان می خواهد انجام دهیم؟؟؟
اطلاعیه!!!
سلام
از این به بعد میتونید نظرات خودتونو بنویسید!!!
شرمنده چون با تکنولوژی آشنا نبودم تا الان نمیشد نظر بذارید!!!
انشاءالله از دیدگاه هاتون استفاده زیادی میبرم
شهادتت مبارک
امشب از داغی دوباره چشم تهران روشن است
یوسفی رفته است ،آری وضع کنعان، روشن است
گرچه در بزم حماسه ، هیچ جای گریه نیست
در هجوم شعله ها، تکلیف باران، روشن است
باز شمعی کشته شد با دست شب اما هنوز
این شبستان کهن ، با نورایمان روشن است
کی میان ابرهای تیره پنهان می شود؟
آسمان ما که با خون شهیدان ،روشن است
مصطفی هم رفت، آری! او هم اینجایی نبود
مردهای مرد را آغاز و پایان ، روشن است
شعر از میلاد عرفان پور
جها د استان دیّم
کریم ؛ پسر خجالتی و آروم و دوست داشتنی ؛ اصلا حرف نمیزد و تو خودش بود.
حتی اسمش هم با خجالت میگفت.
یه روز داشتم بهش دیکته میگفتم ؛ به وسط املا که رسیدم دیدم بغض کرده و نمینویسه
چند دقیقه بعد زد زیر گریه .هرچی گفتم چی شده جواب نداد فقط هق هق میکرد و اشکاشو با آستینش پاک میکرد.
از کلاس بردمش بیرون و نشستم کنارش.
گفتم: نمیخوای بگی چی شده؟
با گریه گفت : آقا یاد ندارم بنویسم!
نمیدونستم بخندم یا گریه کنم ؛ تو چشماش نگاه کردم و گفتم :
کریم جان ! من آقا معلم نیستم. اشکال نداره که بلد نیستی
من یادت میدم ، نمیزنمت!!!
برادر کشی
بهش گفتم بارانی قهوه ای با همان شلواری که مامان برامون پنج سال پیش خریده رو بپوشه؛ یه کلاه پشمی هم سر کنه و بیاد کنار ستون آخر راه آهن یه سیگار روشن کنه و منتظرم وایسه.
هر چی پرسید: حالا چرا این شکلی بیام ؟
بهش گفتم بیا خودت میفهمی.
این کار هرروز خودم بود: با بارانی قهوه ای و شلواری که مامان برامون خریده بود با یه کلاه پشمی که همیشه سرم بود، فرق نمیکرد چه فصلی باشه چله زمستون یا وسط تابستون؛ کنار ستون آخر راه آهن وایمیسادم و سیگار میکشیدم.
دیروز کلی مامور جلوی در خونمون صف کشیده بود. یکی از اون بچه محلای عوضی آمارمو داده بود.
فهمیدم مامورا جامو تو راه آهن پیدا کردن و حتما میان سراغم.
-یه جایی وایسادم که ستون آخرو ببینم. سر ساعت اومد سر قرار.
چند دقیقه بعد مامورا دورش کردن و بهش دست بند زدن. هرچی داد و بیداد کرد که: مگه من چیکار کردم؟
کسی جوابشو نمیداد.
- از راهرو که داشتن میبردنش بیرون چشم تو چشم شدیم.
با بهت به چشمام زل زده بود؛ به چشمای برادرش که مثل سیب از وسط نصف شده شبیهش بود.
به چشمای برادرش که الان قاتل مادرش بود . . .
شفاعت
روایتی از مرحوم آیت الله میرزا احمد مجتهدی تهرانی که خدا ایشان را غریق رحمت واسعه ی خویش نماید ؛
ایشان فرمودند : روزی فردی آمد خدمت امام معصوم ( امام باقر و یا امام صادق علیهما السلام) و به ایشان عرض کرد :
اگر روزی یکی از دوستان شما گناهی کند ، عاقبتش چگونه خواهد بود ؟
امام در پاسخ به وی فرمودند :
خداوند به او یک بیماری عطا می نماید تا سختی های آن بیماری کفاره ی گناهانش شود.
آن مرد دو مرتبه پرسید : اگر مریض نشد چه ؟
امام مجدد فرمودند : خداوند به او همسایه ای بد می دهد تا اورا اذیت نماید و این اذیت و آزار همسایه ، کفاره ی گناهانش شود .
آن مرد گفت : اگر همسایه ی بد نصیبش نشد چه ؟
امام فرمودند : خداوند به او دوست بدی می هد تا وی را اذیت نماید و آزار آن دوست بد ، کفاره ی گناهان دوست ما باشد .
آن مرد گفت : اگر دوست بد هم نصیبش نشد چه ؟!
امام فرمودند : خداوند همسر بدی به او میدهد تا آزار های آن همسر بد ، کفاره ی گناهانش شود .
آن مرد گفت :اگر همسر بد هم نصیبش نشد چه ؟
امام فرمودند : خداوند قبل از مرگ به او توفیق توبه عنایت می فرماید .
بازهم آن مرد از روی عنادی که داشت گفت : و اگر نتوانست قبل از مرگ توبه کند چه ؟
امام فرمودند :
به کوری چشم تو ! ما او را شفاعت خواهیم کرد .






